صفحات

جستجو در مندرجات کتاب

۲۰.۷.۰۵

صفحه ۱۱۳ تا ۱۱۶

صفحه (۱۱۳)


دیرینه تمدن ایرانی بود قلب و مسخ کرد و زن را گاه تا مقام یک

برده و کنیز پائین آورد. رواج بی‌عدالتی‌های اجتماعی و اخلاقی زن

ایرانی را روز بروز بیشتر اسیر جهل و بی‌سوادی و خرافات کرد و شاید

تنها تسلایی که زنان ما می‌توانند در اين مورد داشته باشند این است

که در همان ادوار در بسیاری از جوامع دیگر جهان نیز خواهران آنها

سرنوشتی بهتر از ایشان نداشتند و گاه حتی وضعی بمراتب تلخ‌تر و 

غم‌انگیزتر از ایشان داشتند.


معهذا باید با حس احترامی عمیق به شخصیت و اصالت ذاتی

زنان ایرانی، این حقیقت را ناگفته نگذاشت که حتی در تاریک‌ترین ادوار

اجتماعی، زنان ایران موجودیت خویش را در شئون مختلف به اثبات

رسانیده‌ و آن فروغ معنوی را که از مشخصات نژاد ایرانی است بصورت‌های

مختلف بتجلی درآوردند که یکی از آخرین نمونه‌های بارز آن را

در یکی از فصول سیاسی و اجتماعی عصر جدید ایران یعنی در سال

۱۲۹۰ شمسی می‌توان دید. اندکی قبل از آن سال دو دولت روس

و انگلیس ایران را طبق قرارداد معروف ۱۹۰۷ میلادی بین خود به مناطق

نفوذ تقسیم کرده بودند، و چون دولت ایران به استخدام مورگان شوستر

امریکایی برای اصلاح وضع گمرک و مالیه ایران اقدام کرد و وی خود

را در عمل یک مأمور وظیفه‌شناس و بی‌غرض نشان داد، دولت تزاری

روس که مایل به بهبود وضع مالی نابسامان ایران نبود، برای طرد و

اخراج او یک اولتیماتوم چهل و هشت‌ ساعته به دولت ايران داد و

بلافاصله قشون خود را وارد شمال کشور کرد. این اتمام حجت تظاهرات

ملی مختلفی را در ایران باعث شد که مهیج‌ترین آنها تظاهرات دسته‌جمعی

عده زیادی از بانوان ایرانی بود. در این باره خود شوستر در



صفحه (۱۱۴)


کتاب جالب خویش بنام «اختناق ایران» می‌نویسد: «درود و

عزت بی‌حد به زنان روبسته ایران باد! 

زنانی که سنت‌های اجتماعی حصاری نفوذناپذیر بر گرد 

آنان کشیده بود. زنانی که عاری از استقلال اجتماعی و فکری

بودند و هیچ‌گونه امکاناتی برای کسب دانش و پرورش روحی 

خویش نداشتند، و با وجود این، عشق سرشار به وطن روح 

آنها را سیراب کرده بود. با این عشق بود که موقعی که شهرت 

یافت وکلای مجلس ایران در جلسه‌ای سری تصميم به تسلیم 

در برابر زور گرفته‌اند، این زنان توهین بیگانه را مردانه پاسخ 

گفتند و در یکروز و یکساعت سیصد تن از ایشان از خانه‌ها و

حرمسراهای محصور خویش با چهره‌هایی از خشم برافروخته بیرون

آمدند و در حالیکه بسیاری از ایشان در زیر چادرهای سیاه خویش

تپانچه‌هائی پنهان داشتند به مجلس رفتند و در آنجا نقاب‌ها را پاره کردند

و اعلام داشتند که اگر وکلای مجلس از روی ترس و زبونی شرافت

ملت ایران را زیر پا گذارند، هم آنان و هم شوهران و فرزندان‌ خویش و

هم خودشان را خواهند کشت‌ تا لااقل اجساد آنان گواه‌ شرف ایرانی باشد».


آیا چنین زنانی واقعاً مستحق آن بودند که همچنان از شرکت در

زندگی اجتماعی محروم بمانند، و در عصری که در کشورهای مترقی

روز بروز درهای مراکز مختلف علم و اقتصاد و سیاست بر روی زنان‌ بازتر

می‌شود ایشان همچنان پرده‌نشین باشند و حق کمترین دخالتی در امور

اجتماع و کشوری که خود نیمی‌ از آن را تشکیل می‌دادند نداشته‌ باشند؟


برای از میان بردن این ظلم و تبعیض بزرگ اجتماعی بود که

پدرم درسال ۱۳۱۴، حجاب زنان را که مانع اصلی آنان از شرکت در

زندگی اجتماعی بود ملغی کرد، و از آن پس به آنان امکان داد که



صفحه (۱۱۵)


مانند زنان کشورهای مترقی در شئون مختلف اداری و اجتماعی

بکار پردازند. درسال ۱۳۱۴ درهای دانشگاه بر روی زنان ایرانی گشوده

شد و در نتیجه دختران ایرانی در همه رشته‌های علمی دوشادوش

پسران پیشرفت کردند، و نه تنها در مراکز آموزشی داخله کشور به تحصیل

پرداختند بلکه در بسیاری از دانشگاه‌های بزرگ جهان نیز ذوق

و استعداد فطری خود را در کسب دانش بروز دادند.


با توجه به نقش بزرگ زنان‌ ایرانی در تمام شئون‌ مادی و معنوی

کشور، بهتر می‌توان دریافت که ادامه منع قانونی شرکت طبقه زنان

ایران در تعیین سرنوشت خود و شرکت در تعیین سرنوشت کشور از

راه حق انتخاب کردن و انتخاب شدن در پارلمان‌ تا چه اندازه نه‌تنها

ظالمانه بلکه غیرمنطقی و مخالف با عقل سلیم و با مصالح ملی بود.

این واقعاً باورنکردنی بود که یک‌مرد بی‌سواد (و البته مقصود این نیست

که از این راه توهین یا تحقیری به حیثیت انسانی و ملی چنین فردی

شده‌ باشد) قانوناً حق رأی داشته باشد، اما یک بانوی ایرانی که

عالی‌ترین مدارج تحصیلی را در دانشگاه‌های ایران یا در دانشگاه‌های

بزرگ جهان طی کرده است و مقام استاد دانشگاه یا دکتر یا مهندس

یا حقوق‌دان را دارد، چنین حقی را فاقد باشد. اصولا در جامعه‌ای

که بازده کار هر یک نفر از افراد مملکت در تمام تولید ملی مؤثر است،

آنهم در مملکتی مانند ایران که می‌باید چند قرن فاصله خود را با دنیای

مترقی در مدتی بسیار کوتاه جبران کند، چطور می‌توان قبول کرد که

نیمی از قوای فعاله مملکت از حقوق حقه خود برکنار بمانند؟


من احساس می‌کنم که با فرمانی که در هشتم اسفند ماه ۱۳۴۲

بر اساس روح و مفهوم اصول انقلاب ششم بهمن و با اتکاء به تأیید



صفحه (۱۱۶)


قاطع ملی از این اصول، درباره اعلام حقوق مساوی بانوان ایران با

مردان کشور در امر انتخابات صادر کردم یکی از بزرگ‌ترین وظایفی‌ را

که در برابر ملت ایران بعهده داشتم انجام دادم. با صدور این فرمان

به یک ننگ اجتماعی و به وضعی که مخالف روح و مفهوم واقعی

شرع مقدس اسلام و مخالف با روح قانون اساسی این کشور بود خاتمه

داده شد، زیرا در مقدمه قانون اساسی صراحتاً اشاره به این اصل شده

است که«... هریک از افراد اهالی‌ مملکت در تصویب و نظارت‌ امور

عموم محق و سهیمند».


در نطقی که بعد از صدور این فرمان ایراد کردم، در این‌باره چنین

گفتم: «خدای را شکر که اکنون آخرین ننگ اجتماعی‌ ما نیز برطرف

شده و این زنجیر تحقیر و اسارت که بر گردن نصف جمعیت این‌ مملکت

بود برداشته و پاره شده است. در مملکتی که نسوان آن دوشادوش

مردان به دبستان‌ها و دبیرستان‌ها و دانشگاه‌ها می‌روند چطور می‌توان

انتظار داشت که به یک زنی بعد از طی تمام این مراحل گفته شود

که در ردیف محجورین و دیوانگان است و نمی‌تواند بفهمد و اظهارنظر

کند که حتی مثلا در شهر او با چه شکلی باید خیابان تمیز بشود؟

چنین زنی، مثل هم‌ترازان خودش درمیان مردها، بمقتضای اصل

طبیعت و بمقتضای اصل تمدن حق دارد که عیناً در شرایط مساوی

نه فقط در امور خانواده و خانه خودش بلکه درامور مملکتی و امور

معاشی و سیاسی کشورش اظهارنظر کند. چطور ممکن است یک مردی

به خودش حقوقی بدهد و اين حق را از مادر یا خواهر خودش سلب

نماید؟ اصلاً چطور ممکن است یک کسی که مادرش به او حق‌ حیات

داده است بزرگ بشود و بگوید که‌ مادر من در زمره دیوانگان یا بدکاران