صفحه (۸)
و دو سال، یعنی تا بهمنماه ۱۳۴۱ من و کشورم نشیب و فرازهای عجیبی
را گذرانيديم و صحنههای ساختگی گوناگونی را شاهد بودیم که سر
نخ غالب بازیگران آنها چون عروسکهای خیمهشببازی در دست
خارجیها بود. بسیاری از این بازیگران که حربه آنها فقط عوامفریبی
داخلی و خوشرقصی برای بیگانگان بود، يا اصولاً هیچ هدفی غیر از
خدمت به اجنبی نداشتند و یا تمام منظورشان انتقامجویی از من و دودمان
من بود. اینها که لیاقت کمترین کار مثبت و انجام خدمتی را به مملکت
نداشتند فقط میتوانستند از راه تخریب و درهم ریختن شالوده مملکت
عرض وجود کنند، و شعار واقعی ایشان این ضربالمثل معروف فارسی
بود که: «یا علی غرقش کن، من هم رویش».
حالا که حوادث این بیست و شش سال سلطنت خود را از نظر
میگذرانم، میببنیم که واقعاً یکی از عواملی که مرا بیش از هر چیز
در این مدت رنج داده همین نقش ریاکارانه و مزورانه و ننگین برخی
از رجال سیاسی ما بوده است که در پشت قیافهای ظاهرالصلاح هدفی
جز تخریب و کارشکنی نداشتند و آنچه در حساب آنها نمیآمد منافع
واقعی جامعه ایرانی بود. چقدر به این حقیقت برخورد کردم که کسی که
ظاهراً با خارجی مخالفت میکرد باطناً از خود او دستور میگرفت، و من
در تأیید اين موضوع دلایل و مدارك قاطع داشتم. چقدر برایم زجرآور
بود که شاهد چنین جریانی باشم، ولی ناگزیر باشم بخاطر مصالح
مملکت موقتاً سکوت بکنم تا موقع مناسب فرا برسد. چقدر دلخراش
بود که کسانی در ظاهر به ملت خوش باور ایران که تشنه اصلاحات و
مخالف با اعمال نفوذ خارجی بود خود را علمدار مخالفت با اجنبی
و از این راه ملی و وطنپرست جلوه میدادند، ولی من میدانستم که
صفحه (۹)
سر و کار هریک از آنها با کدام سیاست خارجی است و مأموریت واقعی
او چیست.
عوامل اعمال نفوذ خارجی در ایران به چند دسته تقسيم میشدند:
یکی از این دستهها همین باصطلاح رجال سیاسی بودند که بعضی از
آنها آشکارا مارکدار بودند و سنگ سیاستهای معینی را به سینه میزدند
و بعضی دیگر بدستور خارجیها باصطلاح «نعل وارونه میزدند» و در
لباس ملیت و آزادیخواهی قسمتی دیگر از نقش سیاست بیگانه را ایفا
میکردند. دسته دیگر ازین عوامل، فئودالها بودند که تقریباً
حکومتهای محلی برای خود ایجاد کرده بودند و برای حفظ منافع
خویش در خدمت به خارجی مسابقه گذاشته بودند، و اين دسته بخصوص
در جنوب ایران فعال بودند. یک دسته دیگر از عمال نفوذ خارجی
بعضی از باصطلاح روحانیون بودند که همه میدانيم که بعد از شروع
مشروطیت چگونه بخصوص مورد استفاده سیاست یکی از دول خارجی
واقع میشدند. تمام این عوامل نفوذ بیگانه مانع و سد راه پیشرفت
مملکت بودند، برای اینکه منافع خارجی ایجاب میکرد که پیوسته
یک وضع برزخی و یک حالت بیسامانی در مملکت ما حکمفرما باشد
تا بیگانگان بتوانند از این وضع بهرهبرداری کامل بکنند. بعد ازجنگ
دوم جهانی و تجاوز بیگانگان به ایران، به این عوامل بدبختی ستونهای
پنجم علنی و غیرعلنی نیز افزوده شدند، و خارجیها شروع به ایجاد
احزاب متعدد در ایران کردند تا هرکدام از راه حزب یا احزاب وابسته
به خود منافع خویش را تأمین کنند. عجب این بود که تمام این تشکیلات
و همه این عوامل خارجی فقط در یک مورد با هم اشتراک نظر و
هماهنگی داشتند، و آنهم مخالفت با قدرت سلطنت در ایران بخصوص
صفحه (۱۰)
سلطنت دودمان پهلوی بود، خوب زیرا متوجه شده بودند که من
نمیتوانستم شریک اغراض و مطامع آنها شوم، و بعنوان پادشاه مملکت
اصولاً برای من غیر از مصالح عالیه کشورم نمیتوانست هدفی وجود
داشته باشد.
باید بگویم که یکی از اصول سیاست بیگانگان این بود که
بقدری حس بدبینی و سوءظن و بیاعتمادی را در ملت ایجاد کنند
که مردم هیچ کاری را باور نکنند و به همه چیز با تردید و بدگمانی
بنگرند، و بهمین جهت دستوری که سالیان دراز توسط عمال خارجی
اجرا میشد این بود که این حس بدبینی و سوءظن را هرچه بیشتر
توسعه دهند و اعتماد عمومی را به اینکه بدون خواست خارجی مطلقاً
کاری امکانپذیر نیست راسختر سازند و عقده حقارتی را که عمداً
بوجود آورده بودند پیوسته زیادتر کنند.
بدیهی است آن کس که از این وضع بیشتر از همه رنج میبرد،
کسی بود که سکان کشتی سرنوشت ایران را در اقیانوس متلاطم
سیاست جهان در دست خود داشت. من نمیتوانستم شریک این
کوتاهبینیها و تنگنظریها باشم، زیرا بحکم مقام خود مافوق همه آنها
قرار داشتم. من نه از داخل این جریانات روزمره، بلکه از بالای
آنها به سرنوشت و مصالح مملکت و ملت خودم مینگریستم، و آنچه
برایم اهمیت داشت اغراض شخصی و خرده حسابهای ناچیز نبود،
بلکه تاریخ ایران بود، من میبایست این میراث گرانبها و کهنسالی
را که استقلال و حاکمیت و شرافت ملی ایرانی نام داشت، و تاریخ
آن را بصورت ودیعه مقدسی به دست من سپرده بود، کاملتر و غنیتر از
آنچه تحویل گرفته بودم به دست نسلهای آینده بسپارم. من فقط پادشاه
صفحه (۱۱)
یک طبقه حاکمه غالباً فاسد و مرتجع، یا یک دسته سران ملوکالطوائفی،
يا یک عده گمراه یا خائن که خود را بصورت ستون پنجم در
اختیار بیگانه گذاشته بودند نبودم، بلکه در درجه اول پادشاه
بیش از بیست میلیون تن مردم شریف و زحمتکش و اصیل ایرانی بودم
که چشم امید خود را به من دوخته بودند. من خوب میدیدم که چطور
دسترنج این عده و حاصل زحمات طاقتفرسای شبانروزی آنان به جیب
یک عده مفتخوار یا فاسد میرود که هنری جز خدمت به اجنبی یا بند و
بستهای نامشروع داخلی ندارند، و احساس میکردم نه میل دارم
و نه حق آنرا دارم که چنین وضعی را قبول کنم، هر چند که شاید
خیلیها مصالح شخصی مرا در سازش با آن طبقهای میدانستند که
اداره امور مملکت را در دست خود داشت.
شاید هیچکس غیر از من و خدای من نداند که چه شبها را تا
صبح بتأمل و تفکر گذرانیدم و با خضوع و خشوع تمام برای یافتن چاره از
خدای خویش استعانت طلبیدم. فکر میکردم چه علت دارد که مملکت
بزرگ و ثروتمندی مثل ایران، و ملتی که ذاتاً بدین اندازه نجیب و خوشقلب
و هوشمند است، با داشتن چنین سابقه پرافتخار تاریخی، اینطور
دستخوش ماجراهای غیرعادی و نامترقبه بشود و این چنین اسیر زیر و
بالای حوادث گردد. به یاد تاریخ میافتادم که چطور روزی ثروت و اقتدار
و عظمت اینمملکت دنیائی را خیره میکرد و روز دیگر مردم آن رنجور و
گرسنه و بیپناه و بیمأوا و اسیر فقر و بیسامانی بودند. چطور روزی شاه
سلطان حسین صفوی در پایتخت خودش بدست یک مشت دزد قافلهزن
محاصره میشد، و بفاصله بسیار کوتاهی بعد از آن از همین مملکت مردی
مثل نادر برمیخاست و دنیائی را از فتوحات خویش اسیر شگفتی میکرد.