صفحه (۳۶)
در عصر ساسانی گاهی دولت زمینهای بایر و موات را به افراد
متمکن واگزار میکرد بدین شرط که آنها را در مدتی معین آباد کنند،
اما این واگزاری زمین ایجاد مالکیت نمیکرد و دولت در هر موقع
میتوانست این قرارداد را فسخ کند. البته در موارد بسیاری این کار
مایه سوءاستفاده مالکین بزرگ میشد. مثلا داستان معروفی
حاکی است که بهرام ساسانی مقدار زیادی از زمینهای آباد را به برخی
از اطرافیان خویش داد و این کار موجب نارضائی کشاورزان و در
نتیجه خرابی دهات آنان گردید، تا اینکه یکی از موبدان در سفری
همراه شاه شبی برای اینکه وی را متوجه اشتباه خود کند صدای
دو جغد را که از دوردست به گوش میرسید برای او معنی کرد و از زبان
جغد نر به جغد ماده که خواستار شیربها بود قول داد که اگر وضع
بدین منوال بگذرد نه یک ده بلکه هزاران دهکده ویران به او کابین
خواهد داد. ظاهراً همین تذکر بجا باعت شد که شاه دستور داد
آن کشتزارها را باز گیرند و دوباره به کشاورزن اصلی سپارند.
طلیعه عصر اسلامی طبعاً مساوات و عدالت بسیار با خود همراه
آورد، زیرا آئین اسلام با هرگونه اجحاف و تحمیلی مخالف بود.
در احادیث آمده است که حضرت محمد شخصاً چندین چاه حفر فرمود
و چند مزرعه احداث کرد، و حضرت علی بیست و پنج سال به کار تأسیس
نخلستانها و حفر قنوات و ایجاد مزارع پرداخت. همچنین گفتهاند
که حضرت صادق حتی در روزهای گرم تابستان عربستان بیل و کلنگ
بدست میگرفت و مساحی و آبیاری میکرد و گود برای کاشتن نخل
میکند. برای نشان دادن طرز فکر واقعی اسلامی نقل این قسمت از
نامه معروف حضرت علی که با مقام خلیفه مسلمین به مالک اشتر
صفحه (۳۷)
والی مصر مرقوم فرموده است بیمناسبت نیست: «وقتی که رعیت در رفاه
بسر برد و تنگدست نباشد، خراج را براحتی بتواند پرداخت. اما
در آنروز که دهکده روی به ویرانی داشته باشد و ساکنان آن فقیرانی
پیش نباشند، چنین مردمی فرمان دهخدا را نپذیرند و بچیزی نگیرند،
و مردم هیچ روستا دچار مسکنت نشوند مگر آنکه والی حریص داشته
باشند که از انقلابات جهان تجربه نیاندوخته باشد و نداند که هر چه
با ستم گرد آید دیر یا زود حوادث روزگار آن را بسوزد».
متأسفانه اين طرز فکر عالی در زمان خلفای اموی و عباسی بکلی
تغییر کرد و تعاليم واقعبینانه حضرت علی علیهالسلام مورد پیروی
قرار نگرفت. متنفذین محلی بصورت سردار یا حا کم املاک مردم را
منظماً غصب کردند و مالکیتهای بزرگ را بنحوی بارزتر از دورانهای
اشکانی و ساسانی تجدید نمودند، بطوریکه مثلا تمام خراسان بزرگ
آن روز به تملک دو یا سه نفر از سرداران درآمد. بدیهی است چنین
مالکیتهایی هیچوقت نمیتوانست حاصل اعمال حقوقی باشد که با رضایت
فروشندگان انجام گرفته باشد.
پس از تهاجم مغول به ایران مالکیتهای بازهم بزرگتری پیدا
شد. مثلاً نوشتهاند که از مراغه تا همدان یکسره املاک فئودالی بنام
امیر چوپان بود، و تازه وی املاک زیاد دیگری نیز درخراسان داشت.
خواجه رشید الدین فضلالله سیاستمدار و مورخ معروف عصر مغول
آنقدر زمین از املاک خود برای مصارف مقبره خویش وقف کرد که
تنها عایدی سالانه آن یک میلیون دینار طلا میشد.
ولی همین رشیدالدین جریانی را نقل میکند که بخوبی نشان
میدهد وقتی که چنین مالکیتهای بزرگی پیدا شود بر اثر اجحافی که
صفحه (۳۸)
طبعاً به کشاورزان میشود چگونه وضع دهقانان روز بروز به وخامت بیشتری
میگراید. وی مینویسد که در زمان خود او یکی از مالکین بزرگ
به فیروزآباد از دهات مهم یزد رفت تا عواید ملکی را که مال او بود
بستاند، ولی سه روز تمام کوشید تا کسی را از جمع رعایا که عموماً
فرار کرده و ترک خانه و مسکن گفته بودند بیابد و هیچکس را نیافت،
و درعوض هفده نفر تحصیلدار دیوانی را یافت که حواله و برات در
دست داشتند و همگی بانتظار رعایا نشسته بودند، و دشتبانی را نیز
دید که دو رعیت را در صحرا پیدا کرده و به میان دهکده آورده و به ریسمان
آویخته بود و آنها را میزد تا وادار به فاش کردن مخفیگاه سایر رعایا کند.
این مالکیتهای بزرگ، توأم با ویرانیهای حاصله از حکومت
مغول، برای ایران نتایجی واقعاً وحشتناک ببار آورد که عواقب آن
حتی هنوز هم از لحاظ وسعت زمینهای بایر دامنگیر کشور ما است.
مقایسه نوشتههای یاقوت حموی که اندکی قبل از مغول میزیست
و حمدالله مستوفی که در اواخر مغول زندگی میکرد بخوبی نشان
میدهد که در فاصله کوتاه یک قرن چه مصیبتی از آن بابت دامنگیر
کشور ما شد. تنها در ناحیه همدان تعداد دهات آباد از ۶۶۰ به ۲۱۲
تنزل یافت. در ناحیه اسفراین این تعداد از ۴۵۱ به ۵۰، در بیهق
از ۳۱۱ به ۴۰ و در جوین از ۱۸۹ به ۲۹ رسید و در نیشابور که قبل
از هجوم مغول از آبادترین شهرهای ایران و جهان بود حتی یک ده
آباد باقی نماند. عامل اصلی این سقوط بطوریکه مورخان برجسته
همان عصر متذکر شدهاند ظلمی بود که نسبت به کشاورزان و روستائیان
میشد.
صفحه (۳۹)
در این مورد کتاب معروف جامعالتواریخ اعتراف شخص غازان
خان پادشاه مغول را چنین نقل میکند که: «کلوخ و خاشاک را در نظر
ابن جماعت اعتبار است و رعایا را نه، و خاشاک شوارع را آن کوفتگی
نیست که رعیت را».
عجیب است که در هر مورد که پای مالکیتهای بسیار بزرگ
در میان آمده، در همهجا همین طرز تفکر و همین رفتار غیرعادلانه حکمفرما
بوده است. در نامهای از مصر قدیم که چند هزار سال پیش نوشته شده
وضع کشاورزان املاک یک مالک بزرگ را چنین توصیف کردهاند:
«تحصیلدار ارباب کنار نهر ایستاده عشریه خرمن را میطلبد. جمعی
فراش ترکه های نخل در دست گرفتهاند و منتظرند که اگر رعیت
چیزی نداشته باشد که بدهد بسوی نهرش بکشند و سرش را زیر آب کنند».
البته در آن وقت که من به فکر اتخاذ یک راه حل قطعی برای
از میان بردن شرایط غیرعادلانه و تحملناپذیر ارباب رعیتی در ایران
افتادم وضع در کشور ما بدین صورت نبود و شرایط انسانی صورت
خیلی بهتری داشت. حتی دراین اواخر خرده مالکیت رواج یافته
بود و زارع نیز از محصول ملک سهم میبرد. توجهی که خود من
از بدو سلطنتم به بهبود وضع کشاورزان ابراز داشته بودم توأم
با الزامات تمدن عصر جدید که بهرحال اجازه بقای وضع سابق را
بدان صورت غیر انسانی نمیداد، طبعاً در شرایط زندگانی روستائیان
کم و بیش تأثیر بخشیده بود. معهذا این شرایط جوابگوی حقوق
واقعی کشاورزان و تأمین مقام اين طبقه در یک اجتماع مترقی
نبود و وضعی که در این مورد وجود داشت نمیتوانست برای ما قابل
قبول باشد.